گنبدنیلی

آداب شب نهایی جام

منقولست که چون موسم جام جهانی به آخر نزدیک شد، شب پایانی را بزرگ شمارد که آن یحتمل همان افضل اللیالیست. پس در نزدیک غروب غسل کند و در هنگام غسل دست بر پای راست گذاشته و بخواند: «اللهم وفقنی فی الرؤیته هذا المسابقه بین فلان و فلان»... و به جای آن اسم دو تیم فینالیست را ذکر کند. سپس دو رکعت نماز توفیق به جای گذارد و برای احیای این شب مخلفاتی تهیه کند و احوط آنست که بدون تخمه، هرگز بازی را ننگرد تا شیطان بر او مسلط نشود. همچنین اگر نعوذبالله تماشای یکی از دو مسابقه نیمه نهایی را از دست داد، قضایش را با دیدن سه مرتبه تکرار آن در یک روز به جای آورد و امید به بخشایش پروردگار کند که انشاالله آمرزیده خواهد شد و اگر هر دو را ندید تا قبل از شب نهایی علاوه بر آنچه گفته شد به درگاه باریتعالی استغفار کند و آنقدر خبر، روزنامه، عکس و فیلم از جام ببیند تا حق تعالی از او درگذرد. نیز در عظمت شب نهایی روایت است که چون سوت به صدا درآمد، نیت کند و آنچه خیر است از خداوند خواهد و نظر کند به پرده نمایشگر بی آنکه قصد دریدن آن پرده را نماید و در ادامه  یاد و ذکر هر آنچه غیر آنست را فراموش کند و در حین بازی مداومت کند بر خواندن سرود ویژه جام که دل را تسکین داده و روح را تقویت می سازد.

مرویست که چون مسابقه به اتمام رسید اشک بریزد آنگونه که محاسنش خیس گردد و جام جهانی نمادینی را که پیش از این آماده نموده روی سر نهاده و بگوید: «اللهم لا تجعل اخر العهد منی لزیارت موندیال بحق هذا الکأس»که موندیال البته همان جام جهانی باشد و شب را تا سحر احیا بدارد و اخبار و عکس های مسابقه را از اینترنت بر مال شخصیش بارگذاری نماید و تا 4 سال بعد همواره حال آن شب را فراموش نکند و بهتر آنست که در این مدت از تماشای لیگ قهرمانان، یورو، لیگ های اروپا و غیره غافل نماند تا در هنگام حلول جام آینده مغبون نگردد والله اعلم.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩ - مهدی

88ی که سپری شد.

تا ساعتی دیگر سال 88 رو در حالی پشت سر می گذاریم که خاطرات تلخ و شیرینی ازش در ذهن هر کدوممون به یادگار نقش بسته... من بهار سال رو به اتمام رو در نهایت امید آغاز کردم؛ تغییر نقش از طراحی و نظارت عالیه به نظارت کارگاهی و محسنات و معایب آن و به تبع آن حضور کمتر در خانواده از همان روزهای ابتدایی پس از نوروز گذشته شروع شد که گرچه مشکلاتی رو آنهم در شرایط حساس همسر گرامی به همراه داشت، لیکن تحمل مقام معظم همسری نقطه قوت ادامه راه بود تا سرانجام در نخستین روز زمستان مهمترین واقعه امسال برای ما رخ داد و طاها متولد شد؛ هرچند که هنوز سیر شادی نکرده بودیم که مجبور شدیم چند روزی بچه رو در بیمارستان بستری کنیم و این چند روز از سخت ترین روزهای زندگی ما بود که خوشبختانه به خیر و نیکی سپری شد.

اما واقعه مهم دیگری که مرا بشدت تحت تأثیر قرار داد بدون شک سرقت غیرقابل گذشت آرا و پس از آن رفتار شنیع حاکمان با مردم رنج دیده وطن بود که لکه ننگی را برجا نهاد که هرگز از یاد نخواهم برد. روز غمبار و سیاه 23 خرداد 88 و بغض در گلویم را تاکنون در زندگی تجربه نکرده بودم که به لطف پدرخواندگان ملت چشیدم!

به هر ترتیب در آستانه سال نو از پیشگاه خداوند عادل و مهربان بهترین‌ها رو برای مردم این سرزمین از جمله شما دوستان عزیز و خودم و خانواده‌ام مسألت دارم.

... به امید روزی که شادمانی و عدل وارد تک تک خونه‌ها بشه و عطر یاس و گل محمدی توی تموم کوچه ها بپیچه...

زنده ام به امید دیدن آن روز.

نوروزتان خجسته، هر روزتان فرخنده.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ - مهدی

هدیه نور

شب طولانی بود و اهریمن می خندید؛ خرسند از دزدیدن خورشید و نمی دانست و نمی فهمید که بلندای عجیب این شب خود نشانه ای است بر دمیدن صبح...

... و تو در پس نخستین تلألو آفتاب، با مرکبی از نور بر ما فرود آمدی تا نیرومندتر از گذشته به تغییر حال برای روشنی آینده مان جهد کنیم و هنوز شادمان باشیم که دزد قدرت قانونی وضع نکرده تا حق تعیین اسم تو و دیگر سفیران مهر را نیز در اختیار گیرد.

 هدیه آسمانی ما! طاهای کوچک و معصومم! تولدت در روز میلاد دوباره نور(1/10/88) و در ایامی که متعلق به سرورمانست، مبارک! خوش آمدی! قدمت خوش شگون، نفست پایدار، اندیشه ت آزاد و روحت زلال!

پ.ن. بزودی میام سراغتون؛ تک به تک! البته جهت مهمانی و خوندن نوشته هایی که دلم براشون تنگ شده.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ - مهدی

بی نهایت

ماه صیام امسال رو در حالی سپری می کنم که بیشتر روزها به دلیل شرایط شغلی که از ابتدای سال برام پیش اومده در منطقه ای آرام و دور از هیاهو(منهای صدای بیل مکانیکی، لودر و... که در طی ساعات کاری جبران مافات می کنن) می گذرونم. عدم دسترسی به خط تلفن و اینترنت باعث شده فقط در تهران و به شرط داشتن فرصت سری به این کلبه و دوستان قدیمی ش بزنم. شب های بسیار آرام و پرستاره ی اونجا موهبتیه برای من که فارغ از ترس دیگران از حمله گرگ و شغال و سایر مخلوقات خداوند به انسان، با ولع ستاره های پرشمار و نورانی آسمونش رو رصد کنم و هر شب کهکشان راه شیری رو نظاره گر باشم و هر بار هیجان زده تر از دفعه قبل خودآگاه یا ناخودآگاه احسنت بگم به خالق بی همتاشون و سرسام بگیرم از وسعت عالمی که گویی «انتها» نداره....«و اَنَّ اِلی رَبِّکَ المُنتَهی»(نجم،۴٢)

با هر مرتبه بلند کردن سر به سوی سپهر کردگار، بلندی و شکوهش رو بیشتر درمی یابم و هر چه این عظمت من رو مدهوش خود می کنه، خردی جسم حقیرم افزونتر به چشم میاد و به تناسب صبر خداوند بر یاوه گویی ها، کجروی ها، طغیان ها و تکبرات من و همتایانم که با همه خُردی، چنین دُرُشتی می کنیم.

کاش هر وقت غریق مرداب کبر و غرور می شویم و از بالایی که اعلی نیست به دیگران نگاهی ملوکانه مبذول می فرماییم؛ یک لحظه و یک آن، سترگی آسمان های برافراشته شده معمار گیتی را در نظر آریم تا پیش از آنکه استخوانهایمان از شدت فروافتادن از منابر سست قدرت و ثروت و نخوت درهم شکند خود ترک منبر گوییم.

امیدوارم منبری که من امروز بالا رفتم با منابر شوم بی نسبت باشد.

(خواستم در مورد اعترافات مضحک و حرکات شنیع و نخ نما شده متکبرین حاکم سطری به نگارش درآورم که به متن فوق رسیدم. بر این کمترین ببخشایید.)

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ - مهدی

گپ و گفت

گفت : هیچ کاری دیگه از امثال من و تو ساخته نیست. دیدی که اون احساسات کم کم کاهش پیدا کرد و هیجانات خوابید.

گفتم: چند روز بعد از ١۵ خرداد۴٢ هم همین رو می گفتن...

گفت: این قماش قدرتمندتر از این حرفان. سنبه شون خیلی پرزورتره. این تویی که برای خواسته هات باید بری.

گفتم: من از پاک کردن صورت مسأله متنفرم. اینجا سرزمین منه. کسی نمی تونه منو مجبور به فرار کنه. اونا هستن که دیر یا زود(بسته به تدبیر من و تو)باید فلنگو ببندن.

گفت: ای خوش خیال!

گفتم: وقتی نسلی بیدار می شه، دیگه گول لالایی ها رو نمی خوره. فقط ممکنه چند وقت خودش رو به خواب بزنه تا سر فرصت از غفلت دایه مهربان تر از مادر بهترین استفاده رو ببره.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ - مهدی

تقلب الله

١- شعبده بازی تاریخی نئوپینوکیو: «بنویسید : موسوی، بخوانید: احمدی نژاد»

٢- آقای رهبر! لطفاً بگو اون بالا چه شکری می خوری؟*

٣- اون ٣٩ میلیون برای دروغ و نفاق نبود که صفوف طولانی رو به جان خریدند.

۴- ورود رسمی و قطعی ایران به جمع دارندگان حکام دیکتاتور.

۵- این جمله ای بود که اولین بار پس از ٣٠ سال زندگیم امروز صبح سرانجام بر زبان من میهن پرست هم جاری شد: کاش ایرانی نبودم...کاش...

۶- این آخرین رایی بود که دادم... تا تغییر وضع جاری.

٧- نصر من الله و فتح قریب..... ننگ بر این دولت مردم فریب!!!!

٨- چماق های دولت مهرورز امروز و امشب روی جوانان سرخورده از دروغگویان رو گلگون می کند. معتقدم این نمایش وارونه آرا و این روز سیاه در حافظه تاریخی ملت زخم خورده و مظلوم ایران نقطه سرآغازی خواهد شد برای قدم های محکم تر بعدی؛ انشاالله.

٩- آقای محصولی!!! تقلب الله!!!

*. ویرایش شد.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸ - مهدی

سخنی با شما، حرفی هم با او

تب انتخابات از 40 درجه عبور کرده، اما من نیازی به بازگویی مشکلاتی که در این 4 سال از سوی نئوپینوکیو برای مردم به وجود آمده نمی بینم؛ زیرا پیش از این بارها مستقیم یا غیر مستقیم درباره ش نوشته ام(رجوع کنید به این یادداشت ها: ١-٢-٣-۴-۵-۶) و اکثر خوانندگان نیز خود بهتر از من واقف بر "آنچه گذشت" هستند و همین آگاهی امید آن می دهد که برای "قسمت جدید" داستان را به یکباره تغییر دهند تا شاید این قصه سرانجام پایانی خوش پیدا کند و یا دست کم به دهشتناکی "آنچه گذشت" نباشد.

در این روزهای واپسین مانده به انتخابات خطاب من اما به یک نفر است و یک 70 میلیون دیگر:

به آن یک نفر می گویم: میر حسین عزیز! این اولین و آخرین باریست که پیش از اینکه رییس جمهور شده باشی مخاطب قرارت می دهم؛ چه بزودی در 23 خرداد یا نهایتاً سی ام همین ماه انشاالله رییس جمهور منتخب ملت لقب خواهی گرفت. مهم ترین خواسته من اینست:"صادق بمان!"؛ آری، حتی اگر برخی به ظاهر مصلحت اندیشان صداقتت را خلاف مسائل نظام و شرع تفسیر کنند. بدان(می دانم که می دانی) که بارزترین مشخصه ای که باعث شد  نئوپینوکیو مردادماه برای همیشه از کاخ ریاست  جمهوری رخت بربندد عدم صداقتش با مردمی بود که می گفت از جنس ایشان است و البته قطعاً از جنس درجه سه ، کرم خورده و بنجول این جماعت بود؛ پس راستگو بمان آسید حسین!

به 70 میلیون دیگر عرض می کنم: "لطفاً هرگز رییس جمهور منتخب را فرشته مقرب الهی و بری از هرگونه خطا نپندارید. قهرمان، آرش کمانگیر، رستم دستان و مالک اشتر زمان هم ندانیدش! تنها از او متوقع باشید که ابتدا ترمز این قطار سرازیر شده به سوی پرتگاه را کشیده و سپس ابتدا مسیر صحیح را ریل گذاری کرده و به دنبال آن آرام آرام(و نه یک شبه) واگن ها را به سمت آن سوق دهد تا دفعات بعد لوکوموتیورانان دیگر بتوانند در همان راه بر سرعت حرکت بیفزایند؛ انشاالله."

و جمله پایانی: ملتمساً این جمعه را دریابید رفقا.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ - مهدی

محض درمان

وبلاگ نویسان عزیز! دوستان خوب محیط مجازی!

با سلام؛

        احتراماً، بدینوسیله عید سعید نوروز را تبریک، عین الاغ باختن مقابل عربستان را تسلیت، سیزده نوروز را شادباش، قهرمانی استقلال در لیگ برتر را تهنیت(مخصوص آبی دوستان) و حضور دوباره ام در محفلتان را تعزیت(!) گفته و اعلام می دارم علیرغم بیماری مزمنی که پیدا کرده ام(انبساط بیش از حد دهانه کالیبر) تا آخرین لحظه در «صحنه» حضور خواهم داشت و کلاً این صحنه چه در بخشی از فیلم باشد یا در سطرهایی از کتاب گنجانده شود چیز بسیار مهیجی است و بنده نیز مانند اغلب ملت شریفمان از «افراد همیشه در صحنه» استقبال می کنم؛ خصوصاً که صحنه اش با کیفیت DVD هم باشد.

         باری، اگر این جسته و گریخته بودن متن اینجانب موجب پریشانی خاطر مبارک گشته بر من ببخشایید که من خود مدتی است دائم در حال جستن و گریختنم و شرایط جدید شغلی و دوری از شهر و «خانواده» نیز مزید است بر علت که البته آخرین مورد،طبق محاسبات، 35/12 برابر بیشتر از بقیه بر علت ازدیاد دارد.

        از آنجا که برای نوشتن همین چند خط وارفته پیزوری بیش از یک ساعت فسفر سوزاندم و نهایتاً خود نیز بر آنچه نگاشتم واقف نیستم از خدمت برادران و خواهران مرخص و به سوی جایگاه استراحت سفر می کنم؛ باشد تا پس از بیماری و مصدومیتی چنین سخت، دوباره به شرایط آرمانی بازگردم.

پ.ن. شرمنده همه دوستانی هستم که توی این مدت تلفنی، ایمیلی یا کامنتی گذاشتند و پی جویم بودند. به حمدالله آزاد شدم(نه هم بند رکسانا صابری بودم و نه متاسفانه هم سلولیش؛ پس لطفاً سؤال نفرمایید.شیطان)و در خدمت اسلام و مسلمین خواهم بود.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ - مهدی

دوست خوب ما

- به به! چه هسته های رنگارنگ و قشنگی! چه کسی گوشتش را خورده و هسته ش را برای ما باقی گذاشته است؟

- محمود! همان محمود هسته ای! همان که به خاطر داشتن اینهمه هسته ما را ابرقدرت جدید خوانده است...

- به به! چه بوی نفتی نمی آید! این بشکه خوش تراش خالی از نفت را چه کسی اینجا گذاشته است؟

- محمود! همان محمود نفتی! همان که خالصانه باقیمانده نفت بدبو را هم از روی سفره مردم پاک کرد...

 

- به به!  چقدر اینجا روشن و درخشان است. اینهمه نور از کدام سرچشمه نشات می گیرد؟

- محمود! همان محمود هاله دار! همان که هاله ش در بلاد کفر دشمنان را انگشت به دهان و مبهوت نمود و در وطن هم تا مدت ها مایه انبساط خاطر ملت را فراهم کرده بود...

- به به! چه چوب کلفت و محکمی! این چوب را چه کسی با چنین مهارتی در آستین این پیراهن فرو نموده است؟

- محمود! همان محمود ماهر و کننده ! همان که می گفت "ما می توانیم و می شود"! همان که می گفت "درست می کند"!!! دیدید که چگونه توانست و چه درست کرد؟!!

پس ما خداوند را شکر می کنیم و از خلقت چنین محمودی سپاسگزاریم.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ - مهدی

حسنک با کلاس می شود!

دیروقت بود. خورشید در آنسوی کوه های مغرب غروب می کرد، اما از حسنک خبری نبود. گوسفند بع بع می کرد و گاو ما ما که یعنی حسنک کجایی؟تو که هیچ وقت ما رو یادت نمی رفت؟مردیم از گشنگی!!!

...اما حسنک رفته بود! کجا؟ منتظر بود...منتظر یه اتفاق که خودشم نمی دونست چی هست! اون دفه که رفته بود شهر، چوپان دروغگو که بعد از اون افتضاح رفته بود شهر و کوپن می فروخت براش تعریف کرده بود که اونجا یه عده یه روز جدید رو جشن می گیرن و شکلات و گلی می خرن و می برن برای نامزدشون یا هر کی که ازشون خوششون می آد و بعدا می خوان بگیرنش!!! چوپان خالی بند گفته بود که هر کی این روز یادش باشه و این کار رو بکنه کلاسش می ره بالا و همه ازش خوششون می آد. کلا روز محبته و عشق و اینا! بعدشم تاریخش رو گفته بود و اینکه بیخودی توی تقویم وطنی نباید دنبالش بگرده چون سنت فرنگی هاس و اصلا همینه که بهش کلاس می ده. حالا حسنک با شکلاتی که از شهر خریده بود و گلی که از دشت چیده بود سر کوچه وایساده بود تا بدشون به کسی؛ اما دم غروبی خبری از عابری نبود. براش مهم نبود که کدوم دختر ده باشه! فقط کلاس کار مهم بود و این که می دونست Valentine Day چیه و ...

صدایی از پنجره ی خونه ی سر کوچه متوجه خودش کرد. کبری بود که ازقضا یه گل و شکلات هم دستش بود. گفت:حسنک! داره شب می شه. می گم بیا تو هدیه منو بگیر و منم کادوی تو رو. دیر می شه ها!!!حسنک هم قبول کرد و جنس ها رو تاخت زدن! هر چند هم گلشون مثل هم بود و هم شکلاتشون از یک مارک، اونا خندیدن و تصمیم گرفتن بعدا با هم عروسی کنن.

حسنک خرم و شاد به خونه بر می گشت. توی راه داشت به کبری و چند دقیقه ای که با هم گپ زدن فکر می کرد. تازه یادش افتاد کبری ۳ سال ازش بزرگتره و در نتیجه بدجوری رکب خوردهولی باز گفت: بی خیال! عوضش ما هم رفتیم قاطی باکلاسا.

.......................

صدای حیوونا کوچه رو به هم ریخته بود. تازه یادش افتاد و دوید. دم در که رسید،کوکب خانم زن باسلیقه ی همسایه بهش گفت: حسنک! این زبون بسته ها به توجه و محبت تو امید دارن. تو که مهربون بودی!!! حالا عهد همین امروز که روز Valentine هست به جای رسیدگی بیشترگشنه و تشنه ولشون کردی به امون خدا!

کف حسنک برید !!! این کوکب خانم دیگه از کی Valentine باز شده بود؟!!

پ.۱- من که با این روز حال نمی کنم.

پ.ن.۲- اون روز سپندار مذگان یا اسفندار مذگان که ۲۹ بهمن یا ۵ اسفند هست هم شاید نمونه ی ایرانی این روز باشه که می تونه به عنوان یکی از کاندیداهای رسمی چنین روزی در نظر گرفته بشه؛ به هر شکل امیدوارم قبل از اینکه خیلی دیر بشه اهالی فرهنگ این مرز و بوم رسما روز مناسبی (طبق فرهنگ و سنن خودمون)برای این مناسبت انتخاب کنن؛ گرچه محبت و عشق هرگز در کلیشه ی یک روز اسیر نخواهد شد.

پ.ن.٣- این یادداشت تکراری بود.(٢۵بهمن ٨۵)

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ - مهدی