خانه وبلاگ
گنجه قدیمی وبلاگم
ايميل من
نگارنده
مهدی
ببین توی گنجه چیه؟
دی ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
مهر ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
رفقای اين سرا
دیگر نگاشت
دبیرستان رشد
من... سکوت... خدا
طعم گس خرمالو
Lost-Destiny
گهواره دنیا
عامیانه ها
اکالیپتوس
صدرا
کهکشان عشق
کسب دریچه های معرفت
تویی که نمی شناختمت
آوای دلکم
پسری از آخرالزمان
خرمگس دعا خوان
یه بچه مثبت
دیوارنوشته کوچه پشتی
آن سوی مه
مرد معمولی
اقلیما یادمانی از حوا
امید و دنیای آبیش
جام می باور
خرسی
طعم حاشیه
احساس تنهایی من
خاطرات یک پاپتی
دیکته دیشب
گوش های شنوا
خاطرات پت و مت
پرنیان
کلبه پاییزی من
مهدی احمدزاده
آمار وبلاگ
لوگو
شب طولانی بود و اهریمن می خندید؛ خرسند از دزدیدن خورشید و نمی دانست و نمی فهمید که بلندای عجیب این شب خود نشانه ای است بر دمیدن صبح...
... و تو در پس نخستین تلألو آفتاب، با مرکبی از نور بر ما فرود آمدی تا نیرومندتر از گذشته به تغییر حال برای روشنی آینده مان جهد کنیم و هنوز شادمان باشیم که دزد قدرت قانونی وضع نکرده تا حق تعیین اسم تو و دیگر سفیران مهر را نیز در اختیار گیرد.
هدیه آسمانی ما! طاهای کوچک و معصومم! تولدت در روز میلاد دوباره نور(1/10/88) و در ایامی که متعلق به سرورمانست، مبارک! خوش آمدی! قدمت خوش شگون، نفست پایدار، اندیشه ت آزاد و روحت زلال!
پ.ن. بزودی میام سراغتون؛ تک به تک! البته جهت مهمانی و خوندن نوشته هایی که دلم براشون تنگ شده.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ - مهدی
ماه صیام امسال رو در حالی سپری می کنم که بیشتر روزها به دلیل شرایط شغلی که از ابتدای سال برام پیش اومده در منطقه ای آرام و دور از هیاهو(منهای صدای بیل مکانیکی، لودر و... که در طی ساعات کاری جبران مافات می کنن) می گذرونم. عدم دسترسی به خط تلفن و اینترنت باعث شده فقط در تهران و به شرط داشتن فرصت سری به این کلبه و دوستان قدیمی ش بزنم. شب های بسیار آرام و پرستاره ی اونجا موهبتیه برای من که فارغ از ترس دیگران از حمله گرگ و شغال و سایر مخلوقات خداوند به انسان، با ولع ستاره های پرشمار و نورانی آسمونش رو رصد کنم و هر شب کهکشان راه شیری رو نظاره گر باشم و هر بار هیجان زده تر از دفعه قبل خودآگاه یا ناخودآگاه احسنت بگم به خالق بی همتاشون و سرسام بگیرم از وسعت عالمی که گویی «انتها» نداره....«و اَنَّ اِلی رَبِّکَ المُنتَهی»(نجم،۴٢)
با هر مرتبه بلند کردن سر به سوی سپهر کردگار، بلندی و شکوهش رو بیشتر درمی یابم و هر چه این عظمت من رو مدهوش خود می کنه، خردی جسم حقیرم افزونتر به چشم میاد و به تناسب صبر خداوند بر یاوه گویی ها، کجروی ها، طغیان ها و تکبرات من و همتایانم که با همه خُردی، چنین دُرُشتی می کنیم.
کاش هر وقت غریق مرداب کبر و غرور می شویم و از بالایی که اعلی نیست به دیگران نگاهی ملوکانه مبذول می فرماییم؛ یک لحظه و یک آن، سترگی آسمان های برافراشته شده معمار گیتی را در نظر آریم تا پیش از آنکه استخوانهایمان از شدت فروافتادن از منابر سست قدرت و ثروت و نخوت درهم شکند خود ترک منبر گوییم.
امیدوارم منبری که من امروز بالا رفتم با منابر شوم بی نسبت باشد.
(خواستم در مورد اعترافات مضحک و حرکات شنیع و نخ نما شده متکبرین حاکم سطری به نگارش درآورم که به متن فوق رسیدم. بر این کمترین ببخشایید.)
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ - مهدی
گفت : هیچ کاری دیگه از امثال من و تو ساخته نیست. دیدی که اون احساسات کم کم کاهش پیدا کرد و هیجانات خوابید.
گفتم: چند روز بعد از ١۵ خرداد۴٢ هم همین رو می گفتن...
گفت: این قماش قدرتمندتر از این حرفان. سنبه شون خیلی پرزورتره. این تویی که برای خواسته هات باید بری.
گفتم: من از پاک کردن صورت مسأله متنفرم. اینجا سرزمین منه. کسی نمی تونه منو مجبور به فرار کنه. اونا هستن که دیر یا زود(بسته به تدبیر من و تو)باید فلنگو ببندن.
گفت: ای خوش خیال!
گفتم: وقتی نسلی بیدار می شه، دیگه گول لالایی ها رو نمی خوره. فقط ممکنه چند وقت خودش رو به خواب بزنه تا سر فرصت از غفلت دایه مهربان تر از مادر بهترین استفاده رو ببره.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ - مهدی
١- شعبده بازی تاریخی نئوپینوکیو: «بنویسید : موسوی، بخوانید: احمدی نژاد»
٢- آقای رهبر! لطفاً بگو اون بالا چه شکری می خوری؟*
٣- اون ٣٩ میلیون برای دروغ و نفاق نبود که صفوف طولانی رو به جان خریدند.
۴- ورود رسمی و قطعی ایران به جمع دارندگان حکام دیکتاتور.
۵- این جمله ای بود که اولین بار پس از ٣٠ سال زندگیم امروز صبح سرانجام بر زبان من میهن پرست هم جاری شد: کاش ایرانی نبودم...کاش...
۶- این آخرین رایی بود که دادم... تا تغییر وضع جاری.
٧- نصر من الله و فتح قریب..... ننگ بر این دولت مردم فریب!!!!
٨- چماق های دولت مهرورز امروز و امشب روی جوانان سرخورده از دروغگویان رو گلگون می کند. معتقدم این نمایش وارونه آرا و این روز سیاه در حافظه تاریخی ملت زخم خورده و مظلوم ایران نقطه سرآغازی خواهد شد برای قدم های محکم تر بعدی؛ انشاالله.
٩- آقای محصولی!!! تقلب الله!!!
*. ویرایش شد.
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸ - مهدی
تب انتخابات از 40 درجه عبور کرده، اما من نیازی به بازگویی مشکلاتی که در این 4 سال از سوی نئوپینوکیو برای مردم به وجود آمده نمی بینم؛ زیرا پیش از این بارها مستقیم یا غیر مستقیم درباره ش نوشته ام(رجوع کنید به این یادداشت ها: ١-٢-٣-۴-۵-۶) و اکثر خوانندگان نیز خود بهتر از من واقف بر "آنچه گذشت" هستند و همین آگاهی امید آن می دهد که برای "قسمت جدید" داستان را به یکباره تغییر دهند تا شاید این قصه سرانجام پایانی خوش پیدا کند و یا دست کم به دهشتناکی "آنچه گذشت" نباشد.
در این روزهای واپسین مانده به انتخابات خطاب من اما به یک نفر است و یک 70 میلیون دیگر:
به آن یک نفر می گویم: میر حسین عزیز! این اولین و آخرین باریست که پیش از اینکه رییس جمهور شده باشی مخاطب قرارت می دهم؛ چه بزودی در 23 خرداد یا نهایتاً سی ام همین ماه انشاالله رییس جمهور منتخب ملت لقب خواهی گرفت. مهم ترین خواسته من اینست:"صادق بمان!"؛ آری، حتی اگر برخی به ظاهر مصلحت اندیشان صداقتت را خلاف مسائل نظام و شرع تفسیر کنند. بدان(می دانم که می دانی) که بارزترین مشخصه ای که باعث شد نئوپینوکیو مردادماه برای همیشه از کاخ ریاست جمهوری رخت بربندد عدم صداقتش با مردمی بود که می گفت از جنس ایشان است و البته قطعاً از جنس درجه سه ، کرم خورده و بنجول این جماعت بود؛ پس راستگو بمان آسید حسین!
به 70 میلیون دیگر عرض می کنم: "لطفاً هرگز رییس جمهور منتخب را فرشته مقرب الهی و بری از هرگونه خطا نپندارید. قهرمان، آرش کمانگیر، رستم دستان و مالک اشتر زمان هم ندانیدش! تنها از او متوقع باشید که ابتدا ترمز این قطار سرازیر شده به سوی پرتگاه را کشیده و سپس ابتدا مسیر صحیح را ریل گذاری کرده و به دنبال آن آرام آرام(و نه یک شبه) واگن ها را به سمت آن سوق دهد تا دفعات بعد لوکوموتیورانان دیگر بتوانند در همان راه بر سرعت حرکت بیفزایند؛ انشاالله."
و جمله پایانی: ملتمساً این جمعه را دریابید رفقا.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ - مهدی
وبلاگ نویسان عزیز! دوستان خوب محیط مجازی!
با سلام؛
احتراماً، بدینوسیله عید سعید نوروز را تبریک، عین الاغ باختن مقابل عربستان را تسلیت، سیزده نوروز را شادباش، قهرمانی استقلال در لیگ برتر را تهنیت(مخصوص آبی دوستان) و حضور دوباره ام در محفلتان را تعزیت(!) گفته و اعلام می دارم علیرغم بیماری مزمنی که پیدا کرده ام(انبساط بیش از حد دهانه کالیبر) تا آخرین لحظه در «صحنه» حضور خواهم داشت و کلاً این صحنه چه در بخشی از فیلم باشد یا در سطرهایی از کتاب گنجانده شود چیز بسیار مهیجی است و بنده نیز مانند اغلب ملت شریفمان از «افراد همیشه در صحنه» استقبال می کنم؛ خصوصاً که صحنه اش با کیفیت DVD هم باشد.
باری، اگر این جسته و گریخته بودن متن اینجانب موجب پریشانی خاطر مبارک گشته بر من ببخشایید که من خود مدتی است دائم در حال جستن و گریختنم و شرایط جدید شغلی و دوری از شهر و «خانواده» نیز مزید است بر علت که البته آخرین مورد،طبق محاسبات، 35/12 برابر بیشتر از بقیه بر علت ازدیاد دارد.
از آنجا که برای نوشتن همین چند خط وارفته پیزوری بیش از یک ساعت فسفر سوزاندم و نهایتاً خود نیز بر آنچه نگاشتم واقف نیستم از خدمت برادران و خواهران مرخص و به سوی جایگاه استراحت سفر می کنم؛ باشد تا پس از بیماری و مصدومیتی چنین سخت، دوباره به شرایط آرمانی بازگردم.
پ.ن. شرمنده همه دوستانی هستم که توی این مدت تلفنی، ایمیلی یا کامنتی گذاشتند و پی جویم بودند. به حمدالله آزاد شدم(نه هم بند رکسانا صابری بودم و نه متاسفانه هم سلولیش؛ پس لطفاً سؤال نفرمایید.
)و در خدمت اسلام و مسلمین خواهم بود.
- به به! چه هسته های رنگارنگ و قشنگی! چه کسی گوشتش را خورده و هسته ش را برای ما باقی گذاشته است؟
- محمود! همان محمود هسته ای! همان که به خاطر داشتن اینهمه هسته ما را ابرقدرت جدید خوانده است...

- به به! چه بوی نفتی نمی آید! این بشکه خوش تراش خالی از نفت را چه کسی اینجا گذاشته است؟
- محمود! همان محمود نفتی! همان که خالصانه باقیمانده نفت بدبو را هم از روی سفره مردم پاک کرد...

- به به! چقدر اینجا روشن و درخشان است. اینهمه نور از کدام سرچشمه نشات می گیرد؟
- محمود! همان محمود هاله دار! همان که هاله ش در بلاد کفر دشمنان را انگشت به دهان و مبهوت نمود و در وطن هم تا مدت ها مایه انبساط خاطر ملت را فراهم کرده بود...
- به به! چه چوب کلفت و محکمی! این چوب را چه کسی با چنین مهارتی در آستین این پیراهن فرو نموده است؟
- محمود! همان محمود ماهر و کننده ! همان که می گفت "ما می توانیم و می شود"! همان که می گفت "درست می کند"!!! دیدید که چگونه توانست و چه درست کرد؟!!
پس ما خداوند را شکر می کنیم و از خلقت چنین محمودی سپاسگزاریم.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ - مهدی
دیروقت بود. خورشید در آنسوی کوه های مغرب غروب می کرد، اما از حسنک خبری نبود. گوسفند بع بع می کرد و گاو ما ما که یعنی حسنک کجایی؟تو که هیچ وقت ما رو یادت نمی رفت؟مردیم از گشنگی!!!
...اما حسنک رفته بود! کجا؟ منتظر بود...منتظر یه اتفاق که خودشم نمی دونست چی هست! اون دفه که رفته بود شهر، چوپان دروغگو که بعد از اون افتضاح رفته بود شهر و کوپن می فروخت براش تعریف کرده بود که اونجا یه عده یه روز جدید رو جشن می گیرن و شکلات و گلی می خرن و می برن برای نامزدشون یا هر کی که ازشون خوششون می آد و بعدا می خوان بگیرنش!!! چوپان خالی بند گفته بود که هر کی این روز یادش باشه و این کار رو بکنه کلاسش می ره بالا و همه ازش خوششون می آد. کلا روز محبته و عشق و اینا! بعدشم تاریخش رو گفته بود و اینکه بیخودی توی تقویم وطنی نباید دنبالش بگرده چون سنت فرنگی هاس و اصلا همینه که بهش کلاس می ده. حالا حسنک با شکلاتی که از شهر خریده بود و گلی که از دشت چیده بود سر کوچه وایساده بود تا بدشون به کسی؛ اما دم غروبی خبری از عابری نبود. براش مهم نبود که کدوم دختر ده باشه! فقط کلاس کار مهم بود و این که می دونست Valentine Day چیه و ...
صدایی از پنجره ی خونه ی سر کوچه متوجه خودش کرد. کبری بود که ازقضا یه گل و شکلات هم دستش بود. گفت:حسنک! داره شب می شه. می گم بیا تو هدیه منو بگیر و منم کادوی تو رو. دیر می شه ها!!!
حسنک هم قبول کرد و جنس ها رو تاخت زدن! هر چند هم گلشون مثل هم بود و هم شکلاتشون از یک مارک، اونا خندیدن و تصمیم گرفتن بعدا با هم عروسی کنن.
حسنک خرم و شاد به خونه بر می گشت. توی راه داشت به کبری و چند دقیقه ای که با هم گپ زدن فکر می کرد. تازه یادش افتاد کبری ۳ سال ازش بزرگتره و در نتیجه بدجوری رکب خورده
ولی باز گفت: بی خیال! عوضش ما هم رفتیم قاطی باکلاسا.
.......................
صدای حیوونا کوچه رو به هم ریخته بود. تازه یادش افتاد و دوید. دم در که رسید،کوکب خانم زن باسلیقه ی همسایه بهش گفت: حسنک! این زبون بسته ها به توجه و محبت تو امید دارن. تو که مهربون بودی!!! حالا عهد همین امروز که روز Valentine هست به جای رسیدگی بیشترگشنه و تشنه ولشون کردی به امون خدا!
کف حسنک برید !!! این کوکب خانم دیگه از کی Valentine باز شده بود؟!!
پ.ن.۱- من که با این روز حال نمی کنم.
پ.ن.۲- اون روز سپندار مذگان یا اسفندار مذگان که ۲۹ بهمن یا ۵ اسفند هست هم شاید نمونه ی ایرانی این روز باشه که می تونه به عنوان یکی از کاندیداهای رسمی چنین روزی در نظر گرفته بشه؛ به هر شکل امیدوارم قبل از اینکه خیلی دیر بشه اهالی فرهنگ این مرز و بوم رسما روز مناسبی (طبق فرهنگ و سنن خودمون)برای این مناسبت انتخاب کنن؛ گرچه محبت و عشق هرگز در کلیشه ی یک روز اسیر نخواهد شد.
پ.ن.٣- این یادداشت تکراری بود.(٢۵بهمن ٨۵)
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ - مهدی
«اگر در پی روزهای طولانی، شبی تا سپیده دم از مشت بسته ی زمستان تنگ نظر امسال قطره بارانی یا دانه برفی فروریزد ، حتم بدان که آن شب و آن صبحدم از آن توست!»
پیشگو این را گفت و در مه نهان شد.
دیشب باران بارید؛ تا طلیعه ی امروز.
... و من دفتر بیست و نهم را هم تا سطر آخر نگاشتم.
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ - مهدی
شنبه ٧/١٠/٨٧:
- الو، سلام! ببخشید لامپ تیر چراغ برق نبش خونه ما الان ماه هاست که خاموشه. می خواستم محبت کنین و برای رفع مشکل اقدام کنین.
- بله، حتما! اگه تا ۵ روز روشن نشد دوباره تماس بگیرین. آدرستون؟
- یادداشت کنین:....... ممنون.
جمعه ١٣/١٠/٨٧:
- الو، سلام! ...... ۶روز گذشت ولی خبری نشد.
- امروز که تعطیله، ولی فردا با همین شماره(١٢١) تماس بگیرین و بگین وصل کنن به ٨٠٠٢ و موضوع رو پی گیری کنین.
-بله، ممنونم!
شنبه ١۴/١٠/٨٧:
- الو، سلام! ...... به من گفتن وصل کنین به ٨٠٠٢
- نه! نمی خواد! اصلا اون منطقه رو دارن خودشون درست می کنن. اگه نشد یه ١٠ روز دیگه تماس بگیرین!
- ممنونم!
پنج شنبه ٢۶/١٠/٨٧:
- الو، سلام! این پروسه روشن کردن لامپ تا چند سال دیگه طول می کشه؟ توضیح ندین لطفا! اگه از خود شما بخوام شکایت کنم باید به کجا زنگ بزنم؟
- اداره برق منطقه تون گفته که مشکل شما حل شده!!!
- اون بابا هر چی بگه شما بدون اینکه کنترل کنین قبول می کنین؟ نباید یه زنگ به کسی که مدعی بوده بزنین؟
- حق با شماست. تلفن برق منطقه تون رو یادداشت کنین :......
بعد از تماس با برق منطقه و پس از دو واسطه می رسیم به این آقا:
- آقا! می خوام بدونم روشن کردن یه لامپ چقدر طول می کشه؟
- حداکثر ۵ روز!
- چی می گی آقا؟ ۴ تا از این ۵ روزها گذشته و خبری نشده. من توی این ١٩یا ٢٠ روز ۴ بار تماس گرفتم. تعریف شما از «روز» چیه؟ اونی نیست که ما بهش می گیم «ماه» ؟!! من فقط می خوام بدونم چند تا ۵ روز دیگه نیازه تا با همت بچه ها و دعای خیر مردم این لامپ رو به حول و قوه الهی روشن کنین؟!
- آقا راستش محرم بود؛ بعدشم گازوییل نبود و بچه ها هم نبودن! ولی تا فردا یا شنبه حتما روشنش می کنیم.
شنبه ٢٨/١٠/٨٧: چراغی که همچنان خاموش است و من که گیر سه پیچ دادم به پی گیری این موضوع و هیچ رقمه کوتاه نمی آم.
یکشنبه ٢٩/١٠/٨٧:
یاد قضیه ی چراغ میفتم. در حالیکه تازه ترین و جذاب ترین فحش های روز رو در ذهن مرور می کنم می خوام برم تلفن کنم که قبلش با ناامیدی پرده رو کنار می زنم و یهو چشمم به جمال نورانی حضرت لامپ روشن می شه. مقاومت ٢٣ روزه سرانجام جواب داد؛ هرچند به معادلات مبهم ذهنم افزود: اگه برای روشن کردن یه لامپ ٢٣ روز وقت لازمه، آیا برای ساخت مملکت عمر نوح کفایت می کنه؟
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧ - مهدی
