خانه وبلاگ
گنجه قدیمی وبلاگم
ايميل من
نگارنده
مهدی
ببین توی گنجه چیه؟
اسفند ۸۸
دی ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
مهر ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
رفقای اين سرا
دیگر نگاشت
دبیرستان رشد
من... سکوت... خدا
طعم گس خرمالو
Lost-Destiny
گهواره دنیا
عامیانه ها
اکالیپتوس
صدرا
کهکشان عشق
کسب دریچه های معرفت
تویی که نمی شناختمت
آوای دلکم
پسری از آخرالزمان
خرمگس دعا خوان
یه بچه مثبت
دیوارنوشته کوچه پشتی
آن سوی مه
مرد معمولی
اقلیما یادمانی از حوا
امید و دنیای آبیش
جام می باور
خرسی
طعم حاشیه
احساس تنهایی من
خاطرات یک پاپتی
دیکته دیشب
گوش های شنوا
خاطرات پت و مت
پرنیان
کلبه پاییزی من
مهدی احمدزاده
آمار وبلاگ
لوگو
بدم مياد ازت آخه شاخه هامو خشك مي كني
تن بلند و سبزمو با يه طلسم لخت مي كني
كي مي شه كه بهار بياد تو رو از اينجا دور كنه؟
كي مي شه كه جوونه هام دل همه رو شاد كنه؟
خسته و خواب آلوده ام، وقتي كه هستي پيش من
سرد زمخت بي ثمر، برو تو از كنار من
نگاهي كرد زمستون به اون درخت نادون
آهي كشيد و آروم، گفتش كه اي درخت جون!
اگه كه سبزي تو بهار، پاييزكه شد مي دي انار
منم به ريشه ت آب مي دم
واسه خوابت لحاف مي دم
كي گفته كه حس ندارم
بي ثمرم، دل ندارم
قلب من از برف سپيد
همون كه هستش ناپليد
فشرده شد وقتي كه ديد
سردته و گرما بعيد
دستاتو باز كن و بگير
يه تيكه از قلب حرير

پ.ن. چون بعضی دوستان سوال کرده بودن: این نیمچه شعر از خودم بود.
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦ - مهدی
۱- پریشب خواب دیدم شرکتمون چند برابر عریض و طویل تر از الان شده و ما داشتیم توی راهروش راه می رفتیم که یه دفه گفتند اونجا بمب گذاشتن و در حالیکه ملت داشتن پله ها رو دو تا یکی پایین می رفتن من و دو سه تا از رفقا سوار آسانسور شرکت(که اونم حسابی بزرگ شده بود و دیگه مایه ی خجالت ما نبود) شدیم و گپ زنان به پایین می رفتیم و من به جای خطر بمب به بیشتر شدن ظرفیت آسانسور می اندیشیدم و از این اتفاق میمون خشنود همی بودم.
۲- حدودا روزی ۱۰ مرتبه از آسانسور شرکت استفاده می کنم و این یکی از افتخارات و دلاوری های من به حساب می آد؛ چون بخت سالم پیاده شدنت چندان بالا نیست. به همین دلیل چند بار تصمیم گرفتم برم بنیاد شهید و درخواست کارت جانبازی کنم که به خاطر اینکه ریا نشه منصرف شدم.
۳- خوبی دیگه ی آسانسور ما اینه که چون انسان رو به یاد مرگ و دوستان زحمتکشمان نکیر و منکر می اندازه، آدم با همکاراش خوب برخورد می کنه چون می دونه که شاید آخرین برخوردش باشه. ضمنا وصیت نامه ش هم همیشه بروز می شه.
۴- از دیگر محسنات آسانسور شرکتمون اینه که به صله ی همکار و نزدیکی قلوب و غیر قلوب همکاران اعم از زن و مرد کمک شایانی می کنه و جوی هرچند فشرده اما صمیمی و شاد ایجاد می کنه.
۵- از اونجایی که غذای بعضی مدیران رو (که با بقیه ی مدیران، کارشناسان و کارمندان متفاوته) از طریق همین آسانسور فسقلی و در حالت سینی بر روی سر حمل می کنن، اگر شما خوش شانس و البته بلند قد باشین و در کنار مامور حمل غذا سفری آسانسوری داشته باشین، می تونین به علت فاصله ی بسیار کمی که با بشقاب و پیاله ی روسا دارین، مستقیما غذای ایشان رو بچشین و اگه خوب بود تا قبل از رسیدن به مقصد بدون اینکه بابایی که سینی روی سرشه بفهمه، نصفش رو بخورین یا اگه با مدیر مربوط مشکلی دارین، از مایعات و مخاط پر ملات ساخته ی خود اندکی روانه ی ماست یا سوپ اون فرد نمایید، مخصوصا اگه سرما هم خورده باشین که دیگه حال معنوی اساسیی به اون فرد خواهید داد.
۶- روزی رو یاد نمیارم که یکی از دو آسانسور کوچک این ساختمون ۱۱ طبقه خراب نباشه. گاهی ناراحت می شدم اما حالا فهمیدم که این فقط و فقط به منظور رفاه حال ما عزیزان است.مثلا همین امروز عصر یکی از همکارا بین طبقه ی ۷ و ۸ گیر کرد و این فرصتی شد که ما از پشت در کلی سر به سرش بذاریم و بخندیم و کمی خستگی کار از تنمون در بره.
۷- از خواص مشترک آسانسورمون با برخی دیگه از انواعش هم می شه به آهنگش(که البته باید بررسی بشه که آیا مجازه یا نه)، آینه ی قدیش(که اگه غذا دور لب و لوچه تون ریخته، زیپتون پایینه یا آرایشتون به هم ریخته سوتی تون رو فداکارانه جمع می کنه) و برگزاری جلسات خصوصی کوتاه مدت اما گاه پر فایده اشاره نمود.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦ - مهدی
